* مسؤولان به ديدن کودکان بي سرپرست بيايند
از در که وارد مي شوم سردي
هوا صورتم را مي آزارد. محوطه حياط خوابگاه بزرگ است و ساختمان سه طبقه اي
وسط آن قرار دارد. در کنار حياط، زمين چمن فوتبال حکايت از نوجوانان عاشق
فوتبال دارد و آن سو وسايل بازي، روايتگر حضور کودکان خردسال است.
کودکان
که متوجه حضور کسي در مرکز مي شوند به سرعت خود را به در ورودي مي رسانند.
آنان که کودکان 5 تا 7 ساله هستند، همه لباسهاي نيمه گرم بر تن دارند.
برخي خيلي آرام سلام مي کنند و برخي فقط نظاره گر هستند. با کودکان وارد
مؤسسه مي شويم. مدير روابط عمومي ما را به سمت دفتر هدايت مي کند. داخل
راهرو تعدادي از بچه ها ايستاده اند و برخي مشغول بازي هستند و فقط يک نفر
اسباب بازي دارد.
اميد، کوچکترين عضو اين خانواده قبل از همه وارد
دفتر مي شود. او با لحني شيرين تند تند شروع به سخن مي کند و از کنار
رجايي تکان نمي خورد. مشخص است وابستگي شديدي به او دارد. همه به سراغ او
مي آيند و اجازه گفتگو به او نمي دهند. او با لحن مهربان مي گويد که شب در
اينجا مي مانم و کودکان کمي آرام شده و برخي از بچه ها از دفتر خارج مي
شوند. وقتي اتاق ساکت مي شود، با محمد رجايي، مدير روابط عمومي مؤسسه
خيريه گلستان علي گفتگو مي کنيم و اطلاعاتي پيرامون کودکان اسکان يافته در
اين خيريه از او جويا مي شويم.
وي مي گويد: در اين مکان 45 پسر 5 تا
14 ساله حضور دارند که معدل درسي آنها همگي بالاي 17 هست و از نظر هوشي
بسيار بالا هستند. اين کودکان همه از طريق دادگستري به اين مرکز معرفي شده
اند. اين افراد شامل کودکان بي سرپرست و يا بد سرپرست مي شوند.
رجايي
مي افزايد: علاوه بر اين مرکز که از سال 84 مجوز آن دريافت شده و فعاليت
مي کند، مؤسسه خيريه گلستان علي داراي 4 خوابگاه ديگر نيز شامل آشيان مهر
با 18 نفر دانش آموزان پسر که هر کدام در يک دبيرستان و يا هنرستان مشغول
به تحصيل هستند مرکز آشيان محبت که دختران دبستان و راهنمايي در آن حضور
دارند و مرکز داور زن سبزوار که 15 دختر و پسر نيز در آنجا هستند، مي شود
که براي اين مراکز مبلغ 3 ميليون تومان اجاره پرداخت مي کنيم و فقط
خوابگاه محمديه موقوفه است.
رجايي از مسؤولان گلايه دارد و مي گويد:
خيلي از مسؤولان را براي بازديد دعوت مي کنيم ولي کمتر کسي به آن اعتنا مي
کند. هنگامي که کسي براي بازديد نمي آيد چگونه مي توان انتظار کمک داشت.
گاهي خيلي از ورزشکاران با يک بار دعوت به اين مکان مي آيند. بازديد از
اين مکان بخصوص افرادي که مورد توجه کودکان هستند براي کودکان شادي آور
است.
وي به مسايل مادي اشاره مي کند و مي افزايد: ما با کمک هيأت
امنا و خيرين و بهزيستي نياز به کمک مالي نداريم. ولي برخي حمايتهاي
تفريحي براي اين کودکان ضروري است. اگر ارگانها و مراکز دولتي و خصوصي
امکانات تفريحي خود مثل استخر و... را در زمانهاي خاص در اختيار اين
کودکان قرار دهند کمک بزرگي به ما کرده اند.
رجايي به دغدغه هاي اصلي
مؤسسه اشاره مي کند و مي افزايد: سال آينده برخي از جوانان ما دبيرستان را
به اتمام خواهند رساند و هر سال بر تعداد آنها افزوده خواهد شد. بحث
دانشگاه، اشتغال و ازدواج از اساسي ترين ارکان زندگي آنان است که بدون کمک
مسؤولان و خيرين ميسر نخواهد بود.
وي به موضوع انشاء هميشگي مدارس
اشاره مي کند و مي افزايد: در مدارس پس از پايان تعطيلات عيد و تابستان،
دانش آموزان بايد خاطره خود را بنويسند و چون در اين مدارس هيچ کس اطلاع
ندارد که اين دانش آموزان در اين مراکز هستند، اردوهايي را براي آنان
ترتيب مي دهيم تا خاطره اي براي نگارش داشته باشند. هر چند اين امکان
هميشه ميسر نيست.
* پرنده هاي سفيد
بعد از گفتگو با رجايي به
سراغ بازديد از خوابگاه و اتاقها و امکانات آن رفتيم طبقه همکف شامل
اتاقهاي خدماتي و مديريتي است و طبقه اول اتاقهاي کودکان در آن جاي گرفته
است. سيستم گرمايشي اين اتاقها شوفاژ است که خاموش هستند. در اين طبقه
ديوارهاي راهرو با نقاشي هاي زيبايي تزئين شده است که اين امر به واسطه
همت يکي از مسؤولان و با هزينه شخصي صورت پذيرفته است. در ميان اين نقاشي
ها، تصويري جنگلي است که دو پرنده سفيد در آن در حال پرواز هستند. از کنار
آن که مي گذريم چند تن از بچه ها آن را با دست به ما نشان مي دهند و مي
گويند اين از همه قشنگ تر است.
در هر اتاق بين 2 تا 6 تخت مرتب چيده
شده است. اتاقها بسيار منظم و تميز هستند. هر فرد کمد شخصي در اتاقش دارد.
يکي از اتاقها که کودکان خردسال در آن حضور داشتند عکسهايي از سريالهاي در
حال پخش سيما بر ديوارهايش نقش بسته بود و در اتاق نوجوانان عکسهايي از
فوتباليستهاي داخلي و خارجي و تعدادي از نقاشي هايي که خودشان کشيده بودند
ديوارهاي اتاقشان را پوشانده بود. داخل اين اتاق لوح تقديري نظرمان را جلب
کرد از يکي از بچه ها پرسيديم اين لوح مربوط به چيست؟ او مي گويد: اين لوح
براي ورزش است البته لوحهاي ديگري نيز در مورد درس و ورزش دارم. در کمدش
را که باز مي کند تا ديگر لوح تقديرها را نشان دهد گل دست ساز و عکس پسر
خردسالي نظرم را جلب مي کند. او خاطرات خوب و بدش را داخل کمد محبوس کرده
است. کم سخن مي گويد، اما از چهره اش مي توان فهميد که قلبش مملو از
اتفاقهايي است که هر روز آن را در ذهنش مرور مي کند.
* دغدغه هايي مثل همه بچه ها
از
چند اتاق که مي گذريم به اتاق امير 5 ساله مي رسيم. او با خوشحالي تختش را
نشان مي دهد و بعد به سراغ کمدش مي رود. داخل کمد مقداري لباس ساده و يک
جعبه ماژيک و يک کتاب نقاشي است. کتابش را برمي دارد و تصاويرش را به ما
نشان مي دهد و با علاقه در مورد آنها سخن مي گويد. او رنگين کماني را نشان
مي دهد که همه از رنگهاي تيره و سياه رنگ گرفته بود. کتاب امير ديگر براي
نقاشي و رنگ جايي نداشت. تنها کتاب مهد کودک او پاره و خراب شده بود. بعد
از چند دقيقه نشستن کنار امير به سراغ ساير اتاقها مي رويم ولي کمتر کسي
با ما صحبت مي کند. در انتهاي راهرو سالن بزرگي قرار دارد که با موکت
مفروش شده است و در گوشه آن تلويزيون بزرگي قرار دارد که کودکان برنامه ها
و سريالهاي مورد علاقه شان و به قول خودشان افسانه جومونگ، يوسف پيامبر و
فوتباليستها را تماشا مي کنند. البته در اين مکان نماز جماعت هم اقامه مي
شود.
طبقه بالا را به مسايل آموزشي و تفريحي اختصاص داده اند. در اين
طبقه اتاق رايانه هاي فرسوده قرار دارد که ديگر قابل استفاده نيستند و اين
اتاق بيشتر شبيه انبار تلويزيون و رايانه هاي خراب است. در کنار اين اتاق
کتابخانه مرتب با ميز و صندلي هاي تميز قرار دارد که امکان مطالعه را براي
کودکان فراهم مي کند. يک اتاق نيز وسايل بازي سگا قرار دارد که مسؤولان
خوابگاه به اين اتاق به عنوان شلوغ ترين اتاق و پرطرفدارترين اتاق اشاره
مي کنند.
در انتهاي راهرو نيز سالن بزرگ بازيهاي رزمي است و کودکان
خردسال با قرار دادن دو صندلي کنار ديوار در دو طرف سالن آن را به زمين
فوتبال مبدل کرده اند.
* امسال 19/90 شدم
بعد از بازديد به سراغ کودکان رفتيم و با آنان گفتگو کرديم.
ابتدا
با پسر 12 ساله اي صحبت کرديم که خود را ايمان معرفي مي کند ولي او را با
نام ديگري در مرکز مي خوانند. او مي گويد: جدا شدن از پدر و مادرم خيلي
سخت بود. ولي حالا به اينجا عادت کرده و راحت هستم. اينجا امکاناتي دارد
که در گذشته از آنها بي بهره بودم.
از ايمان که بسيار فصيح و زيبا
سخن مي گويد، در مورد خانواده اش مي پرسم. او که تا اين لحظه آرام و راحت
سخن مي گفت به يک باره بغض گلويش را مي گيرد و مي گويد: پدرم معتاد و
زنداني بود و مادرم هم براي خرج زندان پدرم شروع به فروش مواد مخدر کرد که
او هم دستگير و زنداني شد. مدتي پيش مادر بزرگم بودم و هنگامي که پدرم
آزاد شد چون امکانات زندگي نداشتيم مجبور شدم به اينجا بيايم.
او با
لحن غرورآميزي ادامه مي دهد: پدرم يک سال است که ترک کرده و مادرم هم
معتاد نيست و هنگامي که آزاد شوند حتماً به خانه مان برمي گرديم.
او
که بيشتر از سنش نشان مي دهد و بسيار مؤدب است در مورد مدرسه قبلي اش مي
گويد: من با يک ماشين قديمي و کهنه يک ماشين اتومات درست کردم، به همين
دليل مورد تشويق مدير و معلمها قرار گرفتم و رئيس شوراي مدرسه نيز شدم.
از
او مي پرسم، در مدرسه جديد کسي اطلاع دارد که در اين مکان زندگي مي کني؟
مي گويد: خير، دوست هم ندارم چه بچه هاي قديم و چه بچه هاي مدرسه جديد از
اين مطلب مطلع شوند. من با آن سابقه و معروفيت که در مدرسه داشتم چگونه
بگويم از آن وضعيت به اين مشکل دچار شده ام. هر چند که اگر بچه ها به
اينجا بيايند خواهند ديد امکاناتي که ما در اينجا داريم هيچ يک از آنها
ندارند. ما در اينجا راحت زندگي مي کنيم ولي کسي از اينها خبر ندارد و
قضاوتهاي منفي مي کنند. ايمان از دعاهايش مي گويد: اول براي فرج امام
زمان(عج) دعا مي کنم و بعد براي اينکه سايه پدر و مادر بر سر همه باشد و
همه بچه هاي اينجا به خانه خودشان باز گردند و در آخر براي خودم که به
زودي با پدر و مادرم زندگي کنم.
او که سايه شوم اعتياد بر سر خانواده
اش سايه افکنده و آنها را از هم جدا کرده، در مورد برادرش مي گويد: برادرم
معتاد به کريستال است و دوست ندارم او را ببينم هر چند دلم برايش تنگ مي
شود، هر وقت پولدار شدم به او هم کمک خواهم کرد.
ايمان که به آينده
اي روشن اميد بسته است، مي گويد: تا کلاس چهارم معدلم 20 بود ولي امسال
ثلث اول 19/90 شد که سعي مي کنم دوباره به وضع قبلي برگردم. او خود را ابن
سيناي ديگري مي بيند و مي خواهد براي کشورش بسيار مفيد و افتخارآفرين
باشد. او مي گويد: نمي خواهم اسم من را در کتابها بنويسند. اگر کسي من را
نشناخت مهم نيست ولي کارهايي که براي کشورم مي کنم بايد خوب باشد.
* مادرم براي خريد رفت و برنگشت
پسرک
شيطاني که هنگام بازديد هميشه همراه ما بود با ما همکلام مي شود و مي
گويد: اقبال هستم 7 ساله که با برادر 6 ساله ام در اينجا زندگي مي کنيم.
او يک نقاشي با آسمان سياه و فردي با پاي شکسته و متني که روي آن نوشته
دوست ندارم پرواز کنم را به ما مي دهد. او اين نقاشي را به نحوي ترسيم
کرده که رساننده پيامش به پدرش باشد و مي گويد: اين نقاشي نامه من را به
پدرم مي رساند.
اقبال از ما مي خواهد که نامه اي از دلتنگي هايش براي
پدرش بنويسيم و همراه نقاشي به او بدهيم و بعد نقاشي را در روزنامه برايش
چاپ کنيم.
اقبال و برادرش پسراني هستند که مادرشان آنها را پس از
زنداني شدن همسرش رها کرده است. اقبال مي گويد: مادرم ما را براي خريد
فرستاد بيرون و بعد ما گم شديم ولي خودش مي داند چه اتفاقي افتاده است.
به
همين دليل هر روز به اتاق مديريت مي آيد و با زندان تماس مي گيرد تا با
پدرش صحبت کند و هر روز بي نتيجه و با ناراحتي و گاه گريه از دفتر خارج مي
شود.
اقبال بلافاصله رفت و برادرش را آورد و به او گفت: بگو که دلت
براي بابا تنگ شده و دوست داري هر چه زودتر آزاد شود و ما را از اينجا
ببرد. منصور حرفهاي او را تکرار کرد و بعد از مکث کوتاهي مي گويد: دلم
براي مامانم تنگ شده و دوست دارم جاي او باشم.
اقبال کوچک که خود
نياز به مراقبت دارد حال با بي تدبيري پدر و مادر و شايد خودخواهي آنان
بايد شانه هاي کوچکش علاوه بر درد و رنج، مراقبت از برادر کوچکتر را نيز
تاب آورد.
برخلاف تعدادي که با صداي آرام سلام گفتند و در سالنها
حاضر شدند و حتي مختصري با ما همکلام شدند برخي حتي از اتاقهايشان خارج
نشدند. برخي از آنان مانند امير 5 ساله بودند که نمي دانستند چه بر آنان
گذشته و دست کدامين تقدير به اين وادي آورده شان و تعدادي نمي خواستند
چيزي بگويند. و اين امر حکايت از درد پنهاني است که در جان اين کودکان و
نوجوانان ريشه کرده است.
* ساحل آرامش
همکلام شدن با همه اين
کودکان مقدور نبود ولي از چرخيدن و بازي کردن آنها مي توان فهميد که اينجا
منطقه امني براي کودکان آسماني است که زميني ها با بي تدبيري آنان را در
دنيايي از مشکلات غوطه ور کرده اند. اين کودکان در درياي پرتلاطم زندگي
بزرگان به دست دريا سپرده شده اند و اگر نبود دستان پر مهر اين خيرين
خستگي ناپذير، اين کشتي طوفان زده هيچ گاه به ساحل آرامش نمي رسيد و اين
نخبگان کوچک نمي توانستند به آرزوهاي به حق خود دست يابند. نبايد از خاطر
برد که اينان بزرگان آينده کشورمان خواهند شد، پس همه در قبال اين کودکان
مسؤول هستيم و هر کس بايد به اندازه توان خود در اين وادي قدمي بردارد و
قطره اي باشد بر تن خسته و خشکيده زمين تا جوانه هاي سبز زندگي از آن
برويد و درختان تنومند آينده سايه سار ديگر مسافران خسته اين زندگيها
باشند.
|
+|
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:13  توسط کمیته دفاع از حقوق کودک
|